داستان از اونجایی شروع میشه که بابام اومد دنبالم تو اون خانه و الان برگشتم پیش خانواده تا مگر خوش بگدره!!! اما چه گذشت..من رو به بهانه ی اینکه میخوای بریم جهرم پیش مادربزرگ اینا از خانه خالیمون به در کرد تا شب یلدامون هم اونجا رها بشه ولی ماجراها داره من میخواستم در قفل شدمو روی کسی باز نکنم ولی تو کافی نت کسی رو دیدم دوستم بود گفت قرار شد در بزنه و من درو باز کنم و دیگه کم کم میخواست بره سربازی میخواست خوش بگذرونه پیش دوستاش اسمشم حسین هست و همسایه مونه.. همین شد که درو باز کردم..

حالا بگذرونیم اینکه اینای که من میگم به عنوان یه فردی که اسیره هستا وگرنه من نه راحتم و مامانم هم آخه ی میگفت نمیخوام از دستت بدم قرصهاتو بخور!!!

خلاصه منو به عنوان یه فرذ مریض قبول کنید که به هوش عقلانی نیست حالا قرار نیست که بر حسب عقل صحبت کنه و یه چرندیاتی خواهد گفت من الان روی کاغذ چیرایی نوشته بودم امشب که الان به ترتیب که نه ولی میگم همینای که دارم می نویسم پس بزار یه نیم نگاهی باندارم حتی برای برگشتن هم که داشتم مهیا می شدم مادر بزرگ آخه ی گفت من یه خواهشی ازت دارم که قرص هاتو بخوری آخرشم گفت حلالت نمی کنم اگه نخوری و حالا از کی یاد گرفته بود اینو من نمیدونم باشه من قرص هامو میخورم ولی گفتم ما ها رو که همه در درصد بیهوشی و کما به سر می بردیم رو به عنوان مریض قبول کنید خوب و خرده نگیرید

اونجا قبل اینکه شب یلدامونو به در کنیم به قولا و یه کمی آجیل و هندوانه بخوریم یه چرتی زدم بعد که بیدار شدم چه غلطی کردم این فیلم ها رو گذاشتم رو نت و چه گویی خوردیما حالا شانسکی یلدامون افتاده بود پیش مادر بزرگ و آقا جون (پدر بزرک) به قولا خلاصه فرداش که بشه امروز رفتیم خانه ی عمه ام و از قضا یه عمویی هم دارم که اونم میخواستیم قبلش پیشش بریم عموی بزرگترم چون رفته بود خانه خدا و مریض شده بود بیمارستان بوده که گفتن رفته خانه ی عمه ام چون نبودش رفتیم در خانه شان بعد پرسجو فهمیدیم بردنش اونجا ظهری رفتیم امام زاده سر قبور بعد رفتیم پیش عمه ام همشم من  و بابام بودیما خلاصه عموم حالش خوب نبود و اصن رو به موت بود و دندون رو دندون می کشید بعد دیدم این اصلا حالش خوب نیست و مشکوک هم شدم وقتی بلند شدیم که بریم بیرون باهاش چون اصلا جون نداشت از اثر قرصایی که بهش داده بودن یا تزریق کرده بودن بعد شکم بر طرف شد زمانیکه بابا بزرگم گفت رفتین پیش عمو حاجی ناشنوا بود نتونستم آخرم حالیش کنم که خونه عمه جانمه بعد گفت نبود؟!!  حتما رفته دم در مسجد نشسته منم با خودم گفتم ایشون(عمویم البته بابا بزرگم هم دسته کمی نداره ولی این عموم که پدر دوتا شهید هم هست مشکوک میزد تو بلند شدن) که با زور بلند شد فقط همین بلند شدنش 5 دقیقه طول کشید و تعجبم برده بود که چی بهش دادن و در چه حالیه و حالتی و گفتم نکنه برای من هم چنین حالاتی با خوردن قروص پیش میاد؟ و من تحت نظر دکترم؟؟ و هوش به سر ندارم آخه کم نیست آدم خوب که چنین حالاتی رو داشته باشند خلاصه کلی هم خونه ی عمه ام آجیل و میوه و شیرینی برای مهمان آوردند و خوردیم و نوش جان و خوش گذشت و مزاحم احوالات شدیم عموم هم دراز کشیده بود با اومدن با پاشد نشست و موقع رفتن با هم بیرون رفتیم!

و من کلی ناراحت بودم از وضعیتم که نکنه منم دچار خیالات که نه با این قرص ها برم تو توهم و ازم عکس و فیلم گرفته باشند یا مستم کرده باشند و عقلم حکم نکنه خلاصه ما مریضم بپذیرینمون همینطور و جوانیم و شهوت مهوت داریم شاید خرده نگیرید ازمون ممکنه تو اون حالت دست خودم نبوده رفتم تو بغل کسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کن به هوش نبوده یم اینو من گفتم ار طرف خودم  تنها نمیگم از طرف یه مملکتیه که میگم این بلاها سرشون میاد و ما!

من خودمم فکر نمی کردم دشمن اصلی امام زمان همین قسمی از امام زمانی هاییم!!!

و شاید میخوان از من که دیگه به خودم فشار نیار و فکر کنم همینکه تو کاسم چیزی بریزند بستون باشه ولی این یه بعد اخلافی نیست! همین

تازه من پرسیدم توی مهمانی که چه طوریم عموم دور خونه ی خدا میگشته گفتند که زیر بغلشو میگرفتند گفتم روی ویلچیر  هم نه؟؟ نه مثل اینکه بعد به بابام گفتم ببین دکترا چه کردند گفت داشته می مرده عو حاجی و ریه هاش خراب بوده که اینطوری شده!!!

بعد میگن نخواب خوب مام قرص خواب آور داریم حالا نصف شده یعنی بعدم  بدن دنیوی واویلان طاقت نداره خوابش میبره و همینه که بلا سرش میاد موقع خر خر دنیوی! یا قرص خوردن

بعضی هام هستند بهونه شونه زن گرفتن و یا شوهر کردن و فکر میکنن اینطوری همه کارها درست میشه و نجات میابدند حتی در این شرایط زمانی و مکانی در صورتیکه اصلا اینطوری نیست چه بسا ازدواج هایی که از روی تصمیم غلط بوده یه..

ولی اینو هم میخواستم بگم از طرف خودم نه از طرف یه مملکت که یه روزی انتقام میکشم یعنی میگریم از همین کسانی که بی هوا یه مرتبه تحت هدف خاص اول مالک فردی می شن دوم اونها رو به کما می برند تا تاریخ و روز رو هم فراموش کنن هم سو استفاده تبلیغاتی فحاشی و فحاشه سازی گرفته تا حالت عادی به دست دکتر مختصص یا مواد فروش به صورت قرص یا مواد مخدر هر اسمی باشه انتقامشو میگریم از جانب دوستام که نمی دونن چی دارن میکشند و بردندشون به عالم دیگه و انگار فوتبالیستند که خریددنشون؟؟؟

بنویس من نمی تونم بیام ولی سلام من رو به رضا حاجی آبادی برسونید!!!

/ 0 نظر / 7 بازدید