ما هیچ وقت حرف بدی از بابا بزرگمون نشنیدیم فقط بعضی موقعا که دایایام سرموضوعی دعوا میکردند که همینم ما شیر میشدیم و قوی باشیم و فیلم خوبی بازی میکردند و ادیتی شاید و دعوا با هم وقتی میرفتیم جهرم میگفتش که یا خدا ریشه ت بکنه یا خدا نونت ببره (ببرد) بعضی وقتا هم دوتاشو باهم میگفتن که البته هیچ وقت این دعا نصیبشون نشد دای هام شایدم شد ولی موقتی بود خلاصه من نمی دونم ولی شامل من که شد!!!دایی رضام هم وقتی شگفت زده میشد یا تعجب میگه خدا ریشت

من چند وقت پیش قبل از ماه مخرم رفتم خانه ی مادربزرک اینا بعد موتور سیکلت بابا بزرگم رفته بود تو گل رو افتخار داد به من و دایی جواد نبود که من بشویمشون و تمیزش کنم بعد داشتم دست میزدم به موتور یه لحطه هم حس بیهوشی بهم دست داد که از این حسا که آدم میخواد سکته کنه رو علاقه دارم چون حتما آدم به مدارجی رسیده است نه؟

/ 0 نظر / 4 بازدید