سلام الان از حرم سید علاءالدین حسین سلام الله علیه بر میگردم حالا درسته من سلام الله علیه نمیگم ولی خوب دارم می نویسم خلاصه اینکه سوار ماشین شدیم همراه مامانم و رفتیم به سمت حرم بعدش رفتیم اون خانه ی دیگرمون و بعدشم پیتزا و خرید و برگشتن به خانه اما چه گذشت همینو بگو.

تو راه دو بار پلیس راهنمایی رو دیدم که یه بارش داشت جریمه می کرد طرف رو خوب جریمه ای که پولی باشه نه که از ترسش و پولیسش عرفا درست نباشه ولی اگه بر فرض مهری بزنن بر ماشین نسبت به خلافی که کرده کوچیک و بزرگ حتی دست نوشته هم برسه بد نیست شاید بگی ماشینم فلان میشه اما نه بهتره تا خلاف کنی یعنی حقته در اون صورت که به جای جریمه مهر پلیس بخوره میگم طرح هست ولی شوخی شوخی میشه و از مد میافته با بچه بازی کردنش یادمه تو وبلاگ دیگم pqrstu گفته بودم که به جای هر کسی که تو جاده ها کشته میشه همونجایی که شهید شده تو جاده یه خط قرمز راهنمایی رانندگی بکشه روی زمین و هیچی هم نگن که برای چی اینکارو کرده اند به کسی چون هرکس پیدا میشه و یه خطی الکی میکشه و بچه بازی و شوخی میشه میگم طرح زیاده ولی فرهنگ ها برای جلب نظر و یا عرفا اذیت هم زیاده و یه کم باید شعورها بره بالا و جدی بگیرند خلاصه و اما اون یکی پلیس هم جلوش تخلف کردند و این یا ندید یا هم قبض جریمه نداشت خوب میشد یادداشت کرد شمارشو بعد مهر کوچیک یا  بزرگ بزنن روی ماشینش حالا چه تخلفی کرد هیچی داشت یه تخلفی کرد هنوز سبز نشده بود بین تایم ما و دیگران که از اونور میخواستن بیان حرکت کرد حالا چی کار به تخلفش دارید...

خلاصه رفتیم تو حرم و داخل که شدیم شلوغ آنچنان که باید نبود و بزار زودتر بگم که یه پیرمردی بعد که مفاتیح رو میخواستم بزارم سرجاش گفت قبلا اینجا دوشنبه ها شلوغ میشد و یادمه یه بارم گفتم که بابا بزرگم گفت سید علاءالدین حسین دوشنبه ها شفا میده حالا یا همینطوری گفت خلاصه ما که ارضا شدیم.

خلاصه رفتم زیارت نامه درب ورودی رو خوندم و داخل که شدم پولی که مامانم داده بود رو هنوز نمی دونم انداخته بودم تو حرم یا نه (بله شد اینکه برای خودم به قولشون) که بله یه پیرمردی جلب توجه می کرد که بلند داشت حرف میزد به سمت ضریح مبارک و قطع میشد و دوباره بعدا فهمیدم ترک و عشایر بود و 97 سالش خودش میگفت هست که حالا داستان داره چه جوری و این هست که من رفتم قرآن و طلقه چیه زیرش میزارند برای احترام که همینم داستان داره که میگم به وقتش خلاصه آوردم بعد قرآن رو گذاشتم روی طلقه چون یادم اومد نماز زیارت رو نخوندم و خلاصه ریا نشه قرآن هم داشتم میخوندم سوره ی یس که میخوندم برایشون این شد که پیرمرده داشت با یه جونی صحبت میکرد همون پیرمرد زبر و زرنگ و موقع قرآن خوندن من اولش داشت نماز میخوند و بلندم یه کمی میخوندها بعد نمازش که تموم شد با یه جوون مشغول صحبت شد منم فاصله زیاد نداشتم حدود  3متر بعد دیدم بد نیست برم قرآن و طلق روبزارم سر جاش و یه کم قضولی نباشه حرف این پیرمرد رو گوش کنم بله داشت تعریف می کرد و وسطاش که رسیدم داشت میگفت قربونش برم و من نمی دونستم به کیه و بعد درمورد شیطان صحبتایی میکرد که شیطونش رو شنیدم من بعد گفت من ملک بودم و فردوس برین جایم بود و آدم اومد و وارد چی کرد میگن؟ دیر خراب ؟ چاه فاضلاب؟؟ خلاصه هرچی و من گفتم نکنه منظورش به شیطانه این شعر...بعد پیرمرد ترکه میگفت راستم میگه آدم آوردش اینجا!!!

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم   بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق   که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود   آدم آورد در این دیر خراب آبادم سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض   به هوای سر کوی تو برفت از یادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست   چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت   یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق   هردم آید غمی از نو به مبارکبادم می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست   که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک  

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

که اینم  شعرش از جناب حافظ که از نت پیدا کردم که باید یه بررسی بکنم ببینم چی میگه یارو...

بعد همینطور که صحبت میکرد فهمیدم جوانه هم لر بود و یه نگاهی هم پیرمرده به من می کرد و صحبتش قطع میشد انگار تو مغز من سیگنال منفی چیزی باشه ها بعد گفت حافظ میگه که ای که پیر که شدی خرابات رو بزار برو و همین حرفا میزد و  گفت بهم که دیگه پیر شدم و روشو میکرد به طرف جونه و دوباره صحبت می کرد و میگفت قربونش برم و آخرش گفت 97 سالمه همینطور که داشت صحبت می کرد یه پیرمرد و شاه غلام سید علاءالدین که پیرمردا همه باید بشناسنش وارد شد و گفت به من که این پیره و هوشش نمیرسه البته سخت میشد فهمید صحبتاشو چون زبونش میگرفت خلاصه به پیرمرده میگفت صحبت نکن آخه ما نزدیک ضریخ بودیم و شلوغ نبود تا نماز مغرب و خلاصه میگفت که این جا جای حرف زدن نیست و باید دعا کرد و رفت خودش مشغول نماز شد پیرمرده هم که خوب صحبتاشو کرد دیدم با جونه که رفت سراغ حرام وایساد صحبت کردن و اسم حضرت نوح رو هم گرفتم که آورد و بعد منتظر کنار اون پیرمردی که بهش تذکر داده بود و دوست منه ایستاد بعد جونه به من گفت اینو میبنی ترکه رو میگفت وایساده تا این نمازشو بخونه از دلش در آره و راست میگفت بعد گفت حالا اگه ما بودیم ما میرفتیم (و کار نداشتیم) خلاصه نمازمو خوندیم به امامت آیت الله زبرجد و برگشتیم و من کلی با ادعا و غرور  وسرکشی رفته بودم و خوار و ناتوان و سوراخ شده برگشتم بی ادعا شدم و یه توبه و انابه نصفه نیمه کردم و بعد که پیرمرد ترکه رفت دوباره طلق و مفاتیح ورداشتم و زیارت امیرالمومنین و عاشورای غیر معروفه و معروف رو خوندم تا اینکه دوست پیرمردم و همون شاه غلام گفتت دیگه کم کم باید بریم از کنار ضریح و آماده ی نماز خوندن بشیم و خلاصه این آقای شاه غلام رو خیلی وقته میشناسم و عجیبه که اونم منو تا حدی میشناسه و میدونه کی ام یه بار درمورد انگشتر قبلانا بام صحبت کرد یه بار گفت اول نماز زیارت باید خوند یه بار دیگه بهم طلق زیر دعا تعارف کرد و من نگرفتم از دستش و بعدا فهمیدم کارم اشتباه بوده و خودم رفتم طلق رو برداشتم تا روی زانو بگیرم تو حرم و جلوی مردم و اهل بیت.

فقط اینکه پیرمرد عاشق ترک عشایری در مورد سوره ی ناس هم چیزایی میگفت که من نفهمیدم دیگه بهتر از این که نمیشه که باید بخونیمش...

/ 0 نظر / 14 بازدید